بنام دوست که هرچه دارم از اوست.

تنها خداست که تنهاست.

مگذار که روم از درگهت ای دوست.

 

یا صاحب الزمان.....

در این شبها که   به اسمان  مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند  تویی  که در وانفسای  این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق  را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان  اینگونه نگاشتی :
هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
 
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا بمانم .
 .شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است
اگرمعبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی  چشم و دل در راهت دریغ نمیکردم
دوست دارم  آنی شوم که  خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم
دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به مهدی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار ان بگنجانم .
بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع اغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه  تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم  .
مرا چه باکی است از اتش دوزخ که چون در میان هاله های ان مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری اتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟.
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:10  توسط هیچ  | 

مهربانترین مهربانان


بهترین ها را در لحظه لحظه زندگی ام به من هدیه کنی .
و بگذار تا طعم آرامش و عشق را برای همیشه بچشم .
 خدای مهربانم ... !
برای هر آنچه که به من عطا کردی شکرو سپاس بی نهایت مرا بپذیر !

ای نام تو ، معنای حقیقی عشق !  امشب هم ، برگی از دفترم را با اشک هایم می‏شویم و با زبان ناتوان قلمم، تو را می‏خوانم . خدایا  ، به اشتباهاتم واقفم ، که تو را در واژه‏هایم می‏جویم و در کلماتم می‏خوانم ؛ ولی چه کنم که  تمام بود و نبودم درهمین ناله‏های قلم است و دلی سراسر گَردِ عصیان گرفته ،که به درگاه تو امید بسته‏ است .

 الهی ؛́ بدم ؛ آن چنان که اگر در آتش نادانی‏هایم بسوزانی و خاکسترم کنی ، شکوه نکنم . که خود نتیجه غفلت‏های بی شمارم .

 پروردگارا ؛ تو سراسر نوری و چشمه‏های جوشان سینه ی زمین و آبی بی کران آسمان‏ها ، از نگاه  تو معنا می‏گیرد ،  خدایا   ؛ مرا در خودم رها مکن و در تنهایی  بی هویتی گرفتارم نکن ، که سخت می‏ترسم .

ایزدا   ، با چه رویی بخوانمت ، وقتی همواره عهد می‏بندم و می‏شکنم ، توبه می‏کنم و همان دَم ، در تار و پود گمراهیم ، فراموش می‏شوم ؟ خداوندا !!  آن قدر مهربانی که در حیطه خیال نمی‏گنجی ...  

  

ای درمیان جانم وجان ازتو بی خبر                                وزتوجهان پراست و جهان ازتوبی خبر

نقش توبرخیال وخیال ازتوبی نصیب                                             نام توبرزبان وزبان ازتوبی خبر

شرح وبیان توچه کنم زان که تا ابد                                       شرح ازتو عاجز است وبیان ازتوبی خبر  

چرا دست‏هایم را به آسمان بلند نکنم ، که همیشه باغ‏های بهشت رحمتت ، پر از میوه اجابت است . شرمنده‏ام که لایتناهی بودنت را ،  در دنیای کوچک کلمات می‏جویم و قلم را به جای دل ، واسطه قرار می‏دهم.  پروردگارا    ! شب‏های سیاهی را، از روی چشم‏های ما بردار و ما را عاشق راستین کن ، که دلمان تنها برای تو بتپد و برای تو گرم بماند .  معبودا  !این چه حالتیست که در وصف نمی‏گنجد و آرامم می‏کند ، وقتی که از خودم جدا می‏شوم و وضوی حضور می‏گیرم و سراغ تو را ، از خودت می‏گیرم .  در می‏زنم و باز می‏کنی.می‏خواهم و دست رد بر سینه‏ام نمی‏زنی . می‏شناسی و شرمنده‏ام نمی‏کنی .  صورت گنهکار خود را در آغوش شب می‏گذارم و می‏شکنم و تو، شب را مونس تنهایی‏هایم قرار می‏دهی .  

 خداوندا احرام دل که می‏بندم ، احساس پروانه‏های عاشق را می‏گیرم  و ناگاه ، در حوالی آتش عشقت طواف می‏کنم و آرزویم می‏شود که پرهای اشتیاقم را با آتش محبّت خود، خاکستر کنی و مرا خانه نشین و مَحرمِ مهربانی‏ات قرار دهی.   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 20:36  توسط هیچ  | 

درد دلم را فقط با دوست میگم.

  يک گفتگوي زيبا با خداي مهربون...

 از خدا خواستم عادت هاي زشت مرا ترک دهد.

خدا فرمود: خودت بايد انها را رها کني.


از او خواستم به من صبر عطا کند.


فرمود: صبر ،حاصل سختي ورنج است عطا کردني نيست ،اموختني است.


گفتم مرا خوشبخت کن.


فرمود: نعمت از من ،خوشبخت شدن از تو.


از او خواستم کاري کند که از زندگي   لذت کامل ببرم.


فرمود:براي  اين کار من به تو زندگي داده ام.


از خدا پرسيدم: چه چيزي از  بشر هست که شما را سخت متعجب مي سازد؟


فرمود:کو دکي شان اينکه انها از کودکي شان خسته مي شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد از مدتي ارزو مي کنند که کودک باشند....اينکه انها سلامتي خود را از دست مي دهندتا پول به دست اورند وبعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست اورند اينکه با اضطراب به اينده مي نگرند و حال را فراموش مي کنند وبنابر اين نه در حال ،زندگي مي کنند ونه در اينده.اينکه انها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.


خدا جونم دوست داري ما انسانها کدام درس  هاي زندگي ر ا بياموزيم؟


فرمود:بيا موزند که انها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد  تنها کا ري را که انها مي توانند بکنند اين است که  خودشان را دوست داشته باشند.


بياموزند  که درست نيست خودشان را با يکديگر مقايسه کنند .


بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.


بياموزند که ادم هايي هستند که انها را دوست دارندفقط نمي دانند که چگونه احسا سا تشان را نشان دهند


بياموزند که کافي نيست که فقط ديگران را ببخشند ،بلکه خودشان را نيز ببخشند.


ايا چيز ديگري هم هست که بايد بدانيم؟


خدا ي مهربون :(فقط کافيست بدانند که من  همه جا هستم ووقت من براي همه    بي نهايت هست). 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:9  توسط هیچ